بیدار شدم

فکر و خیالای ریز و سمج در و دیوار اتاق رو گرفتن و می رن بالا

بالا

بالا تر

دیوار اتا ق من پیش تر انقدر بلند بود؟؟؟

از اون بال شیرجه می زنن و خودشونو پرت می کنن پایین

پایین

پایین روی کف اتاق

می خورن رو سرامیک سرد سفید و می ترکن

بوی گند می دن

نفسم بالا نمی آد

پا می شم پنجره رو باز می کنم

یه نفس عمیق

هوای سرد بهمن می دوه تو ریه هام

یکی تو خیابون زده زیر آواز

صدای  اون رو هم با همون نفس عمیق فرو می کنم تو ریه هام

پنجره رو می بندم

نفسم بوی آواز می ده:

ای توبه ام شکسته

از تو کجا گریزم؟؟؟

ای در دلم نشسته

از تو کجا گریزم؟؟؟

ای نور هر دو دیده

بی تو چگونه بینم؟؟؟

وی گردنم ببسته

از تو کجا گریزم؟؟؟

دل بود از تو جسته

جان بود از تو رسته

جان نیز گشت خسته

از تو کجا گریزم؟؟؟

گر بندم این بصر را

ور بگسلم نظر را

از دل نه ای گسسته

از تو کجا گریزم؟؟؟

یکی آروم می گه:بخواب…

بر می گردم تو تخت

چشمامو می چرخونم رو سقف

یادم نرفته این چشما امشب دوتا بهم بدهکارن

اولی رو پس می دن

و دومی رو

با چشمایی که تار می بینن

تو ترکای ریز سقف

دنبال خودم می گردم

که بخار شدم و رفتم بالا

بالا

بالاتر

همون روز

همون روز که یادم نیست چه روزی بود

انگار خوابم برد دوباره

فال

ژانویه 27, 2010

بر می خوری  و در کسر ثانیه

میبینمت که لبخند می زنی

و بر می خوری و

لبخند می زنی و

بر میخوری

شاه دل

افتاده ای در فنجانم

همین جا

روی دیواره اش

و هم آنجا

لابه لای غزل های حافظ

یک تکه شکلات تلخ

دسامبر 30, 2009

سیگار نمی کشم…

به جایش در د می کشم…

بیشتر از روزی یک پاکت…

بیشتر از او…

لعنت به تو سقراط…

یک قطره شوکران به جامت نمانده که سر بکشم…

حماقت است پس از یک ثانیه زیستن…زندگانی

به مذاقم خوش نمی آید بادام تلخ پس از شکلات…

لعنت به تو سقراط که سر کشیدی جام را به تمامی

پی نوشت:رمقی برای زندگانی نیست…بیا و تمام کن مرا…بیا

پی نوشت:خیال می بافم باز هم…من منم هنوز…پس از تو هم

یادمه بابا هر موقع از آیت الله  منتظری می گفت یه جور احترام تو حرفاش بود…یا عمو همیشه پیگیر اخباری که از دفترش می اومد بود…از حرفا و عقایدش می گفتن…اون زمان ها سنم خیلی کم بود اما تو حرفایی که از زبون بابا می شنیدم یه تفاوت هایی می دیدم…

گریز یک:

اعدام زندانیان سیاسی در تابستان ١٣۶٧ واقعه‌ای بود که طی آن عده بسیاری از زندانیان سیاسی در زندان‌های جمهوری اسلامی در ایران در ماه‌های مرداد و شهریور ١٣۶٧ اعدام شدند. به طور کلی جرم زندانیان همکاری با سازمان‌های مخالف جمهوری اسلامی به خصوص سازمان   م ج اه د ی ن    خ ل ق    ایران و همچنین طیف‌های مختلف گروه‌های چپ و کمونیست بود، اما “ارتداد” و “الحاد” به معنی رویگردانی از اسلام و عدم اعتقاد به خدا نیز به عنوان تنها جرم برخی شمرده می‌شد

بیشتر اعدام‌شدگان زندان‌های تهران در واقعهٔ تابستان ۶۷ در گورهای دسته‌جمعی گورستان خاوران به خاک سپرده‌شدند.

یه وقتایی قیافه ی بابا خیلی تو هم می رفت…اونم وقتی بود که از سازمان م ج ا  ه د ی ن  و سال 67 می پرسیدم ازش… ابرو هاش رو می کشید تو هم و می گفت: بابا جان…اون سالها حتی دختر های هفده هیجده ساله رو به جرم فروختن روزنامه ی  م ج اه دی ن اعدام می کردن… حتی وقتی از روزای سخت سربازیش  که تو بحبوحه ی جنگ گذشت و مجروحیتش و شهادت دوستای نوزده بیست ساله ش هم می گفت انقدر ناراحتی نمی ریخت تو صورتش …

خاله هم که اون روزها هم سن و سال الان من بوده می گفت پدر بزرگ تمام کتاب ها و روزنامه ها و نوشته هایی که از م ج اه د ی ن تو کتابخونه بوده رو وسط حیاط آتیش می زنه…و تهدید می کنه که اگه پاشو از تو سیاست و کارای م ج اه  د ی ن نکشه بیرون دیگه دخترش نیست…همه ی اینها از ترس و خفقان اون سال ها بوده…که این روزها داره دوباره تکرار می شه

گریز دو:

از روز شنبه ٨ مرداد کميسيونی به سرپرستى “نيرى” در ساختمان دادگاه واقع در طبقه اول زندان گوهر دشت مستقر مى گردد و کشتار را با “محاکمه مجدد” م ج ا ه د ي ن، آنهم از زنان م ج اه د آغاز مى کند.

در زمان این اعدام‌ها آیت‌الله خمینی بالاترین مقام کشور بود و از طرفی بخش عمدهٔ این‌ها به دستور شخص او صورت گرفته بود.

آیت‌الله حسینعلی منتظری در این باره نامه‌ای به آیت‌الله خمینی نوشت و شخص آیت‌الله خمینی را مسئول این اعدامها دانست و از او انتقاد به عمل آورد.

آیت‌الله منتظری در آنزمان قائم مقام رهبری بود. خوانده شدن نامهٔ محرمانهٔ آيت الله حسین‌علی منتظری به خمینی در رادیو بی‌ بی‌ سی در فروردین ۶۸، که در اعتراض به اعدام‌ها در تابستان ۶۷ نوشته شده بود منجر به عزل و تبعید خانگی وی شد.

یک ماه بعد من به دنیا می آم…و تا روزهای بیست سالگی من این تبعید خانگی ادامه پیدا کرد…تا روزی که آیت الله منتظری فوت کرد…یاد یه تیکه ای از کتاب حکایت هایی از زندگی دکتر شریعتی افتادم…کتاب رو باز کردم که عین مطلب رو اینجا بنویسم:

مسلما این همه انتقاد به کسانی وارد است که کار می کنند و گر نه آنکه در کاغذ پیچیده است و همیشه سر در آخور خویش دارد هرگز نمی لغزد و آن رو شنفکری که جز از پوسته ی منافع شغلی و صنفی خویش قدمی بیرون نمی گذارد ممکن نیست که گامی بلغزد…اینه همیشه تر و تمیز و آبرو مند و بدون هیچ گونه تهمت زندگی می کنند…دست و پای کسی آلوده می شود که دستش در کار و پایش در راه است…

نامه ی آیت الله منتظری نتونست جلوی اعدام ها رو بگیره از طرفی ایشون  یکی از مهمترین تئوریسین های نظام جمهوری اسلامی و پایه گذاری ولایت فقیه بودن اما این اواخر حمایت زیادی از اعتراض مردم به تقلب تو انتخابات  کردن و حمایت علنی ایشون یه جور پشتوانه ی معنوی و سیاسی محسوب می شد…که همین رویه بود که نسل دانشجوی امروز رو با ایشون بیشتر آشنا کرد… تو روز های آخر می خوندم و می شندیدم که ولایت مطلقه ی فقیه رو نوعی از شرک می دونستن و می گفتن که به اشتباهات خودشون تو این زمینه پی بردن…این یعنی شجاعت…اعتراف به اشتباه بزرگترین شجاعته …اونم از طرف اشخاص بزرگی که مرید و دنباله رو زیاد دارن…من شیفته ی این جسارت و شجاعتم…و کسی که به دلیل مخالفت با کشتار و ظلم کنار گذاشته می شه و جنون قدرت و پول تو بند بند وجودش نیست رو تحسین می کنم…و براش احترام قائلم…کسی که تا روزهای پایانی عمرش تو حصر بود و تبعید…اما این مانع ترویج افکارش نشد و چشماشو نبست رو حقایق تلخ روزگار ما

روحش شاد

یادش جاودانه

پی نوشت: قرار بود عاشورا آپ بشه…دست مسئولین درد نکنه اینترنت رو قطع کردن بساط فسق و فجور جمع شه

چار طاق

دسامبر 24, 2009

صدای بسته شدن در پشت سرم
مثل زنگ شروع یک راند
از پیکار ما
پر می کند تمام خانه را
و به سوی پایان هل می دهد
انتظار را


گرمای سینه ات
سلام دست هایت
به استقبالم آمده ای
نوک پنجه هایم ایستاده ام
تا به تو برسم
از میان دریچه ای کوچک
روی صورتت


بام بلند است و بیم بزرگ
خزیده ام در پناهت
همان ساکت
گرم
امن


گریز نیست مرا و ترا از این ثانیه های عجول
که باردار لحظه های ناب
سنگین و سبک
چون باد می دوند
می خزند لابه لای خاطرم
و چون آب
فرو می روند در خشکی پوست روزهایم
می دانستم
از همان روز که درهای آهنی و زنگ زده ی خلوتم
گشوده شدند
چار طاق
بسوی تو

پی نوشت  نادر ابراهیمی:اینک انتظار فرسایش زندگیست…باران فرو خواهد ریخت…تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی…زمین ها گل خواهند شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید

پی نوشت باران بهار:هیچ…هیچ…هیچ…بادبادکم در آسمان دیگریست

پر نیستم دیگر…سبک نیستم

سنگینی خاطرت زمین گیرم کره…تو بالنده شو…برو…خال آسمان شو

پی نوشت باران بهار:می ترسم از روز های پیش رو

پی نوشت نادر ابراهیمی:ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم…
ترس سوغات آشنایی هاست

آسان نبود

بوییدنت
بوسیدنت
و اینچنین
شانه به شانه ی قلم
در کلمه نهفتنت

شیرینترین راز
راست می گویی
آسان نیست زیستن

پی نوشت:سربه مهر نهاده راز من… در ستایش هیچ نیست…جز زیستن…همان سخت آسان

جبر هندسه

دسامبر 17, 2009

موازی بودیم
.
.
.
درست در وسط یک توازی بی تکرار
در نرمی بستر یک سرد روز پاییزی

موازی بودیم
پنجره ای بر ما عمود
بلند و آبی و سرد

دو دو می زد
چهار چشم رنگی و بی رنگ
در گرمی گریزان پرده ای به باد آویخته

بازیگو شی فکرو
عریانی حقیقت و
عشق بازی بی پایان خیال
و
ما
که موازی می مانیم

پی نوشت هند سی :دو خط موازی هیج گاه به هم نمی رسند
پی نوشت من : باور کن…جادو می کند توازی…جبر شیرینیست نرسیدن

آذر زده

دسامبر 12, 2009

تو همان کلمه ای

دوزانو نشسته بر لبهایم

که می خشکی و فرو می افتی

زرد نشده

یا چون خرمالوی کال

  نابهنگام

چیده می شوی

آقای دربند

وقتی می ری دربند اول از همه باید یادت باشه که به آقای دربند سلام کنی…نمی شناسی آقای دربند رو؟همون آقای کوهنورد خوشتیپی که وسط یه میدون کوچولو وایساده و مستقیم روبرو رو نگاه می کنه…سازنده ی آقای دربند گفته که خارجی نبوده…یه کوهنورد جوون مشهدی بوده… اما ما دو تا کوه ننورد بودیم…یکی نیمه رشتی…یکی تمام رشتی…به پیشنهاد من نیمه رشتیه بازار مشترک و قبول نازی تمام رشتیه اورجینال رفتیم دربند…به جای کلاس سرشار از حس طراحی فنی که بعد از ظهر های پنج شنبه رو پر از شوق و شادی میکنه…من ویار کوه و صدای شر شر آب وجیک جیک پرنده و ار ار خر و هاپ هاپ سگ کرده بودم…هوس کرده بودم بالا رفتن ملکول های خنک اکسیژن رو از بینیم….دربند بهترین جا بود به سه دلیل:هم نزدیک بود هم خیلی سرد نبود هم نزدیک بود(وقتی کلاست رو می پیچونی و می ری جایی خیلی مهمه که اون جا نزدیک باشه…چون خیلی مهمه دو بار گفتم)…

خواب دیشب- یک

از جلوی صف طولانی لواشک های قرمز و ترش و اشباع شده از جوهر لیمو  گردو های تو آب نمک غرق شده و قلیون های خبر دار وایساده و سیخ های جوجه ی در انتظار کباب شدن گذشتیم…اونجا رستوران هایی داشت که آش های مخصوصی سرو می کردن…کسایی که دعوتمون می کردن تو رستوران می گفتن بخت هایی که با گره ی کور بسته شدن با خوردن این آش باز می شن…اگه دو تا کاسه می خوردی که تضمین سفید بخت شدنتم بود…ما نخوردیم…ما می خوایم درسمونو ادامه بدیم…همه ی رشتیا و نیمه رشتیا آدمهای تحصیل کرده و با کلاسین…جمله ی پیش نقل قول مستقیم از مامان اینجانب بود که رگه هایی  از نازیسم درش دیده می شه…جلوی در یکی از رستوران ها یه پسر بیست و چند ساله بود…یه کمی تپل خنده رو با چشمای شر و شیطون و گونه های برجسته و گل انداخته (انگار همین الان از یه حموم سه ساعته اومده باشه)…تبلیغ جالبی داشت واسه رستورانشون…رستورانی که با بیست و پنج – شش تا پله می رفت وسط یه طبیعت زیبای آذر ماهی…پر از برگ های زرد و نارنجی و قرمزو حتی سبز…از جلوش که رد می شدی می گفت:حتما برو بالا رو ببین…شبیه همون جاییه که دیشب تو خواب دیدی…رویایی مثل خوابت…به نظرم خیلی عجیب و در عین حال مسخره اومد…تو دلم گفتم:برو بابا دلت خوشه…

نامادری سیندرلا

و به بالا رفتن ادامه دادیم…رفتیم کنار رودخونه…دو گروه دیگه از دختر ها اونجا بودن… سه تاشون سعی داشتن آتیش درست کنن…اون گروه دیگه هم باقالی می خوردنوهر هرمی خندیدن…بلند و ناهنجار مثل نامادری سیندرلا!!!…اونایی که در حال آتیش درست کردن بودن بد جوری کفریم کرده بودن…احمقانه ترین روش ها رو واسه درست کردن آتیش استفاده می کردن…دلم می خواست برم بزنم پس کلشون بگم شماها که عرضه ندارین آتیش درست کنین برین بشینین تو یه رستوران جوجه بخورين خوب!

هواشناسی رشتی

لب آب لواشک می خوردیم…انگشت های قرمز و ترشمون رو می مکیدیم شاید رنگشون بره…چند تا غاز چاق و سفید تو آب سر و صدا می کردن…نازی که دو سه برابر من رشتیه گفت وقتی غاز ها اینجوری آواز می خونن تو رشت می گن می خواد بارون بیاد…ياد پدر بزرگ و مادر بزرگم افتادم و ياد يه جمله كه باعث شد هم دلتنگ بشم هم بخندم:”پيچا واچوكسته بشو دار سر”… نازی داشت اضافه می کرد :همینطور وقتی گنجشک ها تو گودال های آب بال و پرشون رو می شورن…یهو چند تا قطره بارون چکید رو صورت هامون…به این می گن هواشناسی رشتی!

قندیل یخی

رفتیم بالا تر… من به قول نازی فرت و فرت از در و دیوار و گربه و درخت و عاشق های عزلت گزین گوشه نشین که تو سوراخ سمبه های بین سنگ ها قایم شده بودن عکس می گرفتم…شارژ دوربین کم بود…دوباره رفتیم لب رودخونه…نشستیم رو یه سنگ و من کفش ها و جورابامو کندم و پاهامو تا مچ کردم تو آب…اما واسه یک ثانیه…استخون های پام تا زانو تیر کشید از سرمای آب….انگار تو کف پام قندیل یخی فروکنن…

بوی کباب

قبول دارین بوی دود کباب از خود کباب بهتره؟؟؟

جایی برای مردن

بازم رفتیم بالاتر…من از درد پا مي ناليدم و دوست دو ساله م رو مریض خوره  و جو گیر خطاب می کردم…هر چی بالا تر می رفتیم خلوت تر می شد…اونقدر رفتیم بالا که به جایی رسیدیم که وسیع و زیبا بود….مثل مسیری که تا اونجا طی کرده بودیم تو گودی نبود…یه قبرستون سر راهمون بود…اتفاق نظر داشتیم که خوشا به حال این اموات! چه جای با صفایی چالشون کردن…حوصله شون که سر می ره یه تاب می بندن به درخت و تاب می خورن…یا می رن لب رودخونه پاهاشونو می کنن تو آب…

دردناک

شارژ دوربینم تموم شد

دندون های دکتر رضایی

یه جا من دیگه کم آوردم و نشستم رو یه سکو…اونجا دیگه هر کس از جلومون رد می شد با لباس و لوازم کوهنوردی بود…ما دو کوه ننورد اما با پالتو و مقنعه و شلوار جین بودیم…یه پیرمردی از جلومون رد شد…بازم در حال حرف زدن و خندیدن بودیم…یهو پیرمرد وایساد و شروع کرد به ما نگاه کردن…لباس کوهنوردی تنش بود و چوب دست داشت…سلام کرد و احوالپرسی…اومد نشست پیشمون…موهاشو مشکی کرده بود…از زیر این موهای رنگ کرده دو تا خط ریش بلند و سفید زبون درازی میکردن…مرد حدودا هفتاد ساله بود…شروع کرد به معرفی خودش:من دکتر رضایی هستم…جراح فک و دندان…از شنیدن این جمله ش خیلی جا خوردیم…اصلا شبیه دکتر ها نبود…اونم جراح فک و دندان!!!…همه ی نگاهم رو دهنش ودندوناش قفل شده بود… دهنم هم گمونم باز مونده بود از تعجب…دندوناش رو انگار گذاشته بودن لای گیره ی نجاری…صمیمی و خودمونی تکیه داده بودن به هم…گویا گل می گفتن و گل می شنیدن این هفتاد سال…بدون نوازش خشک و خشن هیچ مسواکی…بدون پا در میونی نخ دندون های فضول و مزاحم…اونقدر زرد بودن که مرز بینشون دیده نمی شد اصلا…دوستان صمیمی چند ده ساله که هیچ وقت از هم جدا نشده بودن و بعد از سال ها معاشرت به وصال همدیگه رسیده بودن…نگاهم از دهن دکتر رضایی می رفت رو چشماش و دوباره می اومد رو دهنش…کوزه گری رو میدیدم که از کوزه شکسته آب می خورد…البته تو کوزه گر بودنش هنوز بحث هست…می شنیدم که به نازی می گفت:داشتم رد می شدم که برم پایین اما وقتی خندیدی دندوناتو دیدم…باید ارتودنسی بشه…کلی با هم حرف زدن…دکتر شماره مطب و خونه ش رو داد به نازی و قول داد دندوناشو با تعرفه دانشجویی واسش درست کنه….

گربه ی دیفال جاهله زن

یه کم رفتیم بالاتر…اونجا دیگه ما بودیم و آسمون و سنگ…یه دیوار بلند هم بود…زیرش یه دره…بدجور صدام می کرد…می گفت بیا رو باریکیه من راه برو…پریدم بالای دیوار…یه صدایی از تو یه رستوران که بیشتر شبیه دخمه بود گفت:اوهوووووی!!!!هوووو!!!نیفتی!!!…لحنش مثل لحن جاهل های فیلم فارسی بود…همون سیبیل کلفت ها که کت شلوار مشکی می پوشیدن و پشت موی فر فری داشتن و پاشنه ی کفششونو می خوا بوندن…اما با کمی تفاوت…اونم اینکه طرف زن بود…گفتم:مواظبم…و قدم زنون رسیدم وسط دیوار…دوباره گفت:اوهوووووی!!!مگه تو گربه ای؟؟!حداقل گربه یه سیبیلی داره می ره بالا دیفال…سرمو برگردوندم سمتش و دستم رو کشیدم پشت لبم:منم دارم…بیا ببین…!!!

گفت:نه با…تو خیلی داشته باشی بیست و نو تاش بیله یکیش خاک انداز…وقتی از دیوار اومدم پایین و از جلوی رستوران رد شدیم واسش دست تکون دادم در حالی که نصف زبونم  رو از تو دهنم آورده بودم بیرون…یه چیزی گفت اما نشنیدم چی…حدس میزنم یه تیکه ای مخصوص دهه ی چهل بارم کرد…

منطق سرخپوستی

بازم رفتیم بالا…که تگرگ اومد…یه فیلسوف سرخپوست می گه:وقتی یه رشتی و یه نیمه رشتی با هم می رن دربند وقتی تگرگ می آد باید برگردن برن پایین…اینجوری شد که ما دیگه نرفتیم بالا…دوتا نکته رو کشف کردم:اول الف:اس ام اس حتی با پیشوند یا پسوند سام تکست میسینگ در کوه نعمته.اول ب:تو کوه ممکنه یه جایی رو پیدا کنی به مساحت سی سانتی متر مربع که آنتنت پر باشه توش…و پنج میلی متر اون طرف تر خالیه خالی…دوم:اینکه موقع صعود به قله حرفم نمی آد اما وقت پایین اومدن خیلی حرف دارم.

خواب دیشب- دو

موقع برگشت دوباره همون پسر تپله دم در رستوران بود…هنوزم به نظرم مسخره می اومد…دوباره همون جمله رو گفت…عینا همون جمله:حتما برو بالا رو ببین…شبیه همون جاییه که دیشب تو خوابت دیدی…رویایی مثل خوابت…یک لحظه رفتم تو فکر…دیشب چه خوابی دیدم؟؟؟…بی اختیار گفتم:آش هم دارین؟…

پله ها رو یکی یکی رفتیم بالا…و رویه تخت با پشتی های قرمز نشستیم…دور و برمون رو نگاه کردم…کسی نبود…دراز کشیدیم رو تخت…چشم دوختم به آسمونی که هزار تیکه شده بود از انشعاب شاخ و برگ درخت ها…آروم بودم و سرشار…انگار وسط خواب کسی غیر از خودم بودم…خیلی وقته خواب هام هم دیگه زیبا نیستن…دیگه حرف پسره به نظرم مسخره نمی اومد…آش رو که خوردیم هوس چایی کردیم…یه سینی با دو تا استکان کمر باریک مثل دو زن کوتاه قد اما جذاب…یه قوری تپل و کوتوله…نبات و خرما…هشت نه تا گردو و یه قندون کوچیک با نقش و نگار آبی…

فداکاری

به نازی گفتم با اینکه می دونم تو راه خونه از تصمیمی که الان گرفتم پشیمون می شم اما باید اعلام کنم که تصمیم گرفتم که تمام چای توی قوری رو بخورم…تا قطره ی آخر…برای اینکه این سه تومنی که واسه یه قوری چایی دادیم حروم نشه…تو چشماش دیدم که این فداکاریم رو تحسین کرد

پي نوشت با ربط:سعي كردم يكي از عكس ها رو بذارم كه ببينين اما نشد…اين آقاي ورد پرس هم با ما سر ناسازگاري داره

پي نوشت بي ربط يك:چقدر گارد ونيرو انتظامي تو هفت تير و ولي عصر و انقلاب بود…يه هفته مونده اما گويا دوستان از حالا دارن تدارك مي بينن واسه روز موعود…ترسو هاي…بيب

پي نوشت بي ربط دو:دوباره از دانشگاه آپ شد 

 

قرابت

نوامبر 19, 2009

 

 

  بعضی حرفا رو میشه ریخت تو ظرفای مختلف و سرو کرد

به هر کدوم ناخنک بزنی یه طعم رو حس می کنی

رو سر بنه به بالین

تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

گنجیشکک اشی مشی

لب بوم ما مشین

بارون می آد خیس میشی

برف می آد گوله می شی

می افتی تو حوض نقاشی

خیس میشی

گوله می شی

می افتی تو حوض نقاشی

پی نوشت

یکم:سه نقطه …همین

دوم:از سایت دانشگاه آپ شد…تو یه پنج شنبه ی غمگین