آذر زده

دسامبر 12, 2009

تو همان کلمه ای

دوزانو نشسته بر لبهایم

که می خشکی و فرو می افتی

زرد نشده

یا چون خرمالوی کال

  نابهنگام

چیده می شوی

آقای دربند

وقتی می ری دربند اول از همه باید یادت باشه که به آقای دربند سلام کنی…نمی شناسی آقای دربند رو؟همون آقای کوهنورد خوشتیپی که وسط یه میدون کوچولو وایساده و مستقیم روبرو رو نگاه می کنه…سازنده ی آقای دربند گفته که خارجی نبوده…یه کوهنورد جوون مشهدی بوده… اما ما دو تا کوه ننورد بودیم…یکی نیمه رشتی…یکی تمام رشتی…به پیشنهاد من نیمه رشتیه بازار مشترک و قبول نازی تمام رشتیه اورجینال رفتیم دربند…به جای کلاس سرشار از حس طراحی فنی که بعد از ظهر های پنج شنبه رو پر از شوق و شادی میکنه…من ویار کوه و صدای شر شر آب وجیک جیک پرنده و ار ار خر و هاپ هاپ سگ کرده بودم…هوس کرده بودم بالا رفتن ملکول های خنک اکسیژن رو از بینیم….دربند بهترین جا بود به سه دلیل:هم نزدیک بود هم خیلی سرد نبود هم نزدیک بود(وقتی کلاست رو می پیچونی و می ری جایی خیلی مهمه که اون جا نزدیک باشه…چون خیلی مهمه دو بار گفتم)…

خواب دیشب- یک

از جلوی صف طولانی لواشک های قرمز و ترش و اشباع شده از جوهر لیمو  گردو های تو آب نمک غرق شده و قلیون های خبر دار وایساده و سیخ های جوجه ی در انتظار کباب شدن گذشتیم…اونجا رستوران هایی داشت که آش های مخصوصی سرو می کردن…کسایی که دعوتمون می کردن تو رستوران می گفتن بخت هایی که با گره ی کور بسته شدن با خوردن این آش باز می شن…اگه دو تا کاسه می خوردی که تضمین سفید بخت شدنتم بود…ما نخوردیم…ما می خوایم درسمونو ادامه بدیم…همه ی رشتیا و نیمه رشتیا آدمهای تحصیل کرده و با کلاسین…جمله ی پیش نقل قول مستقیم از مامان اینجانب بود که رگه هایی  از نازیسم درش دیده می شه…جلوی در یکی از رستوران ها یه پسر بیست و چند ساله بود…یه کمی تپل خنده رو با چشمای شر و شیطون و گونه های برجسته و گل انداخته (انگار همین الان از یه حموم سه ساعته اومده باشه)…تبلیغ جالبی داشت واسه رستورانشون…رستورانی که با بیست و پنج – شش تا پله می رفت وسط یه طبیعت زیبای آذر ماهی…پر از برگ های زرد و نارنجی و قرمزو حتی سبز…از جلوش که رد می شدی می گفت:حتما برو بالا رو ببین…شبیه همون جاییه که دیشب تو خواب دیدی…رویایی مثل خوابت…به نظرم خیلی عجیب و در عین حال مسخره اومد…تو دلم گفتم:برو بابا دلت خوشه…

نامادری سیندرلا

و به بالا رفتن ادامه دادیم…رفتیم کنار رودخونه…دو گروه دیگه از دختر ها اونجا بودن… سه تاشون سعی داشتن آتیش درست کنن…اون گروه دیگه هم باقالی می خوردنوهر هرمی خندیدن…بلند و ناهنجار مثل نامادری سیندرلا!!!…اونایی که در حال آتیش درست کردن بودن بد جوری کفریم کرده بودن…احمقانه ترین روش ها رو واسه درست کردن آتیش استفاده می کردن…دلم می خواست برم بزنم پس کلشون بگم شماها که عرضه ندارین آتیش درست کنین برین بشینین تو یه رستوران جوجه بخورين خوب!

هواشناسی رشتی

لب آب لواشک می خوردیم…انگشت های قرمز و ترشمون رو می مکیدیم شاید رنگشون بره…چند تا غاز چاق و سفید تو آب سر و صدا می کردن…نازی که دو سه برابر من رشتیه گفت وقتی غاز ها اینجوری آواز می خونن تو رشت می گن می خواد بارون بیاد…ياد پدر بزرگ و مادر بزرگم افتادم و ياد يه جمله كه باعث شد هم دلتنگ بشم هم بخندم:”پيچا واچوكسته بشو دار سر”… نازی داشت اضافه می کرد :همینطور وقتی گنجشک ها تو گودال های آب بال و پرشون رو می شورن…یهو چند تا قطره بارون چکید رو صورت هامون…به این می گن هواشناسی رشتی!

قندیل یخی

رفتیم بالا تر… من به قول نازی فرت و فرت از در و دیوار و گربه و درخت و عاشق های عزلت گزین گوشه نشین که تو سوراخ سمبه های بین سنگ ها قایم شده بودن عکس می گرفتم…شارژ دوربین کم بود…دوباره رفتیم لب رودخونه…نشستیم رو یه سنگ و من کفش ها و جورابامو کندم و پاهامو تا مچ کردم تو آب…اما واسه یک ثانیه…استخون های پام تا زانو تیر کشید از سرمای آب….انگار تو کف پام قندیل یخی فروکنن…

بوی کباب

قبول دارین بوی دود کباب از خود کباب بهتره؟؟؟

جایی برای مردن

بازم رفتیم بالاتر…من از درد پا مي ناليدم و دوست دو ساله م رو مریض خوره  و جو گیر خطاب می کردم…هر چی بالا تر می رفتیم خلوت تر می شد…اونقدر رفتیم بالا که به جایی رسیدیم که وسیع و زیبا بود….مثل مسیری که تا اونجا طی کرده بودیم تو گودی نبود…یه قبرستون سر راهمون بود…اتفاق نظر داشتیم که خوشا به حال این اموات! چه جای با صفایی چالشون کردن…حوصله شون که سر می ره یه تاب می بندن به درخت و تاب می خورن…یا می رن لب رودخونه پاهاشونو می کنن تو آب…

دردناک

شارژ دوربینم تموم شد

دندون های دکتر رضایی

یه جا من دیگه کم آوردم و نشستم رو یه سکو…اونجا دیگه هر کس از جلومون رد می شد با لباس و لوازم کوهنوردی بود…ما دو کوه ننورد اما با پالتو و مقنعه و شلوار جین بودیم…یه پیرمردی از جلومون رد شد…بازم در حال حرف زدن و خندیدن بودیم…یهو پیرمرد وایساد و شروع کرد به ما نگاه کردن…لباس کوهنوردی تنش بود و چوب دست داشت…سلام کرد و احوالپرسی…اومد نشست پیشمون…موهاشو مشکی کرده بود…از زیر این موهای رنگ کرده دو تا خط ریش بلند و سفید زبون درازی میکردن…مرد حدودا هفتاد ساله بود…شروع کرد به معرفی خودش:من دکتر رضایی هستم…جراح فک و دندان…از شنیدن این جمله ش خیلی جا خوردیم…اصلا شبیه دکتر ها نبود…اونم جراح فک و دندان!!!…همه ی نگاهم رو دهنش ودندوناش قفل شده بود… دهنم هم گمونم باز مونده بود از تعجب…دندوناش رو انگار گذاشته بودن لای گیره ی نجاری…صمیمی و خودمونی تکیه داده بودن به هم…گویا گل می گفتن و گل می شنیدن این هفتاد سال…بدون نوازش خشک و خشن هیچ مسواکی…بدون پا در میونی نخ دندون های فضول و مزاحم…اونقدر زرد بودن که مرز بینشون دیده نمی شد اصلا…دوستان صمیمی چند ده ساله که هیچ وقت از هم جدا نشده بودن و بعد از سال ها معاشرت به وصال همدیگه رسیده بودن…نگاهم از دهن دکتر رضایی می رفت رو چشماش و دوباره می اومد رو دهنش…کوزه گری رو میدیدم که از کوزه شکسته آب می خورد…البته تو کوزه گر بودنش هنوز بحث هست…می شنیدم که به نازی می گفت:داشتم رد می شدم که برم پایین اما وقتی خندیدی دندوناتو دیدم…باید ارتودنسی بشه…کلی با هم حرف زدن…دکتر شماره مطب و خونه ش رو داد به نازی و قول داد دندوناشو با تعرفه دانشجویی واسش درست کنه….

گربه ی دیفال جاهله زن

یه کم رفتیم بالاتر…اونجا دیگه ما بودیم و آسمون و سنگ…یه دیوار بلند هم بود…زیرش یه دره…بدجور صدام می کرد…می گفت بیا رو باریکیه من راه برو…پریدم بالای دیوار…یه صدایی از تو یه رستوران که بیشتر شبیه دخمه بود گفت:اوهوووووی!!!!هوووو!!!نیفتی!!!…لحنش مثل لحن جاهل های فیلم فارسی بود…همون سیبیل کلفت ها که کت شلوار مشکی می پوشیدن و پشت موی فر فری داشتن و پاشنه ی کفششونو می خوا بوندن…اما با کمی تفاوت…اونم اینکه طرف زن بود…گفتم:مواظبم…و قدم زنون رسیدم وسط دیوار…دوباره گفت:اوهوووووی!!!مگه تو گربه ای؟؟!حداقل گربه یه سیبیلی داره می ره بالا دیفال…سرمو برگردوندم سمتش و دستم رو کشیدم پشت لبم:منم دارم…بیا ببین…!!!

گفت:نه با…تو خیلی داشته باشی بیست و نو تاش بیله یکیش خاک انداز…وقتی از دیوار اومدم پایین و از جلوی رستوران رد شدیم واسش دست تکون دادم در حالی که نصف زبونم  رو از تو دهنم آورده بودم بیرون…یه چیزی گفت اما نشنیدم چی…حدس میزنم یه تیکه ای مخصوص دهه ی چهل بارم کرد…

منطق سرخپوستی

بازم رفتیم بالا…که تگرگ اومد…یه فیلسوف سرخپوست می گه:وقتی یه رشتی و یه نیمه رشتی با هم می رن دربند وقتی تگرگ می آد باید برگردن برن پایین…اینجوری شد که ما دیگه نرفتیم بالا…دوتا نکته رو کشف کردم:اول الف:اس ام اس حتی با پیشوند یا پسوند سام تکست میسینگ در کوه نعمته.اول ب:تو کوه ممکنه یه جایی رو پیدا کنی به مساحت سی سانتی متر مربع که آنتنت پر باشه توش…و پنج میلی متر اون طرف تر خالیه خالی…دوم:اینکه موقع صعود به قله حرفم نمی آد اما وقت پایین اومدن خیلی حرف دارم.

خواب دیشب- دو

موقع برگشت دوباره همون پسر تپله دم در رستوران بود…هنوزم به نظرم مسخره می اومد…دوباره همون جمله رو گفت…عینا همون جمله:حتما برو بالا رو ببین…شبیه همون جاییه که دیشب تو خوابت دیدی…رویایی مثل خوابت…یک لحظه رفتم تو فکر…دیشب چه خوابی دیدم؟؟؟…بی اختیار گفتم:آش هم دارین؟…

پله ها رو یکی یکی رفتیم بالا…و رویه تخت با پشتی های قرمز نشستیم…دور و برمون رو نگاه کردم…کسی نبود…دراز کشیدیم رو تخت…چشم دوختم به آسمونی که هزار تیکه شده بود از انشعاب شاخ و برگ درخت ها…آروم بودم و سرشار…انگار وسط خواب کسی غیر از خودم بودم…خیلی وقته خواب هام هم دیگه زیبا نیستن…دیگه حرف پسره به نظرم مسخره نمی اومد…آش رو که خوردیم هوس چایی کردیم…یه سینی با دو تا استکان کمر باریک مثل دو زن کوتاه قد اما جذاب…یه قوری تپل و کوتوله…نبات و خرما…هشت نه تا گردو و یه قندون کوچیک با نقش و نگار آبی…

فداکاری

به نازی گفتم با اینکه می دونم تو راه خونه از تصمیمی که الان گرفتم پشیمون می شم اما باید اعلام کنم که تصمیم گرفتم که تمام چای توی قوری رو بخورم…تا قطره ی آخر…برای اینکه این سه تومنی که واسه یه قوری چایی دادیم حروم نشه…تو چشماش دیدم که این فداکاریم رو تحسین کرد

پي نوشت با ربط:سعي كردم يكي از عكس ها رو بذارم كه ببينين اما نشد…اين آقاي ورد پرس هم با ما سر ناسازگاري داره

پي نوشت بي ربط يك:چقدر گارد ونيرو انتظامي تو هفت تير و ولي عصر و انقلاب بود…يه هفته مونده اما گويا دوستان از حالا دارن تدارك مي بينن واسه روز موعود…ترسو هاي…بيب

پي نوشت بي ربط دو:دوباره از دانشگاه آپ شد 

 

قرابت

نوامبر 19, 2009

 

 

  بعضی حرفا رو میشه ریخت تو ظرفای مختلف و سرو کرد

به هر کدوم ناخنک بزنی یه طعم رو حس می کنی

رو سر بنه به بالین

تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

گنجیشکک اشی مشی

لب بوم ما مشین

بارون می آد خیس میشی

برف می آد گوله می شی

می افتی تو حوض نقاشی

خیس میشی

گوله می شی

می افتی تو حوض نقاشی

پی نوشت

یکم:سه نقطه …همین

دوم:از سایت دانشگاه آپ شد…تو یه پنج شنبه ی غمگین

 

تیله

نوامبر 9, 2009

ترا از نگاهت می توان خواند

همان نگاه سبز براق که زیر پلک هایت ریشه دوانیده

همان که از من می دزدیش گاه

همان که بر من می دوزیش گاه

ترا می توان خواند

گرد فراموشی

نوامبر 9, 2009

فراموشی

 

آسودگی

مرا ببر پا به پای خود

به بی وزنی فراموشی

آنجا که پریشانی افکار را

آب و شانه می کشند

آسودگی

بپاش گرد فراموشی را

بر پیکرم

 غسلم بده

سر تا به پای

مرا بگردان دور تا دور شهر

بر دوشت

آوازخوانان

بچپان در خاک سرد

همه ی دل آشوبه هایم را

با من

بپاش گرد فراموشی را

بپاش

نزدیک

جولای 1, 2009

بوی تنش را در خواب های بلوغ

بار ها و بارها

با عطشی مستانه

چون نشانه ای شگفت از مردانگی

با نفس های بریده از لذت

در ریه هایم جای داده بودم

هم او که مرا

از میان خط خطی هایم بیرون کشید

و بی آنکه در سیاهی چشمانم سفر کند

رمز هایم را گشود

����

ژوئن 28, 2009

من صدای پایت را به خاطر سپرده ام

وقتی که دور می شدی

و رفتنت را نقاشی کرده ام

روی پنج خط حامل احساس

.

.

.

شبانه

این نقش بی نگار را

به ساز دلتنگی می نوازم

همان ساز شکسته که فاصله کوک کرد

باد نمناک زمان می گذرد

رنگ می ریزد از پیکر ما

خانه را نقش خسارات به سقف

سرنگون خواهد شد بر سر ما

ژوئن 4, 2009

و در کدام زمین بود

که روی هیچ نشستیم

و در حرارت یک سیب

دست و رو شستیم

ایشالا خدا استاد بی مروت نصیبت نکنه…آخه این فیزیک محض خونده ها چه می فهمن روح لطیف یه هنرمند مثل گنجیشکه…هی فرمول زور چپون می کنن تو حلق آدم…حالا اون به جهنم…استاد…برادر…مرد باش پای حرفت وایسا…زل می زنی تو چشم من می گی من یادم نمی آد گفته باشم جلسه رفع اشکال می ذارم؟؟؟…آخه تو روز روشن دختر مردمو می پیچونی؟؟؟…خجالت داره والا….

با ن.الف نشستیم عقلامونو گذاشتیم رو هم ایکی یوسان شدیم دیدیم نوچ…نمیشه…باید حذفش کرد…یه کم بیشتر عقلامونو یکی کردیم دیدیم نوچ…نمیشه حذفش کرد…این شد که قرار شد من پنج شنبه خونه ن.الف چتر باز کنم…که مثلا دفترمونو کامل کنیم…قرار شد ساعت 10 اونجا باشم…به همین خاطر ساعت 10 از خواب بیدار شدم…و از اونجایی که اصلا نمی خوام هوا رو آلوده کنم (به جون شما) با اتوبوس راهی میدون ولی عصر شدم…تو راه که بودم م.ن زنگ زد…کلی بحث سیاسی کردیم…بعد یهو گفتن پیاده شین که آخرشه…راه بستس…عزاداریه…ما هم از حافظ تا ولی عصرو با استاد شجریان که از توی هندز فری چه چه میزد گز کردیم…رسیدیم دیدیم اوه اوه…جمعیت برادران و خواهران دارن از سر و کول هم بالا میرن…موقتا به استاد گفتم در مجالی دیگر چه چه بزنه که یه فوضولی بکنم ببینم چه خبره…یه استیج بزرگ ضلع شمالی زده بودن…یکی هم اون بالا مداحی می کرد…دور بود نمی دیدم کیه…اما چاق بود و ریش پر پشت داشت و الکی گریه می کرد… تازه آقای رئیس جمهور هم بودن…قرار بود سخنرانی کنن…اولش نفهمیدم چرا این برادران و خواهران انقدر چپ چپ نگاه می کنن…اما یه نگاه به سر تا پای خودم کردم دو زاریم افتاد…(آخه دختر تو با این شال سبز و دستبند سبز جیغ و نوار سبزی که به کیفت بستس میون این یقه بسته ها چی کار می کنی؟؟؟:اینو تو دلم از خودم پرسیدم)…برادر ها و خواهر ها جوری نگام می کردن انگار وسط اون جمعیت قاتل پدرشونو که سالها تحت تعقیب بوده رو پیدا کرده باشن…میدونم تو دلشون چی بارم می کردن…اما مهم نبود…اتفاقا حس قلدریم داشت ارضا میشد…راحت واسه خودم قدم می زدم…همه دستشون عکسای آقای احمدی نزاد بود…یه دختره اومد به منم عکس بده یهو دستبندمو دید …انگار جذامی دیده باشه با اخم بهم نگاه کرد…منم به صورت(:دی)بهش خندیدم…قیافش یه جوری شد انگار تو دلش گفت:ایش ش ش ش ش ش ش ش…رسیدم سر فلسطین…اتوبوس های گیشا قطاری پارک کرده بودن…اما اون آقاهه تو باجه بلیط فروشی گفت تا بعد مراسم خبری از اتوبوس نیست…وای خدا…روز شانسم بود…زنگ زدم به ن.الف…گفت برو پارک لاله وایسا با بابام می آیم دنبالت…از تو پیاده رو نمیشد رفت…آخه دو ماه یه بار سنگفرشو عوض می کنن… نمیدونی چرا ؟؟؟…واسه اینکه هم واسه ما آدما و هم واسه موشا تنوع ایجاد بشه…این بود که از تو خیابون رفتم…با بدبختی…چرا با بد بختی؟؟؟…آخه همون برادرایی که تو میدون بودن حوصلشون سر رفته بود با ماشیناشون اومده بودن بلوار کشاورز دور دور…شایدم مسافر کشی…چه جوری؟؟؟…با سرعت می اومدن کنارت…بوق می زدن…جلوتر نگه می داشتن…لبخند می زدن…چراغ میزدن…بعد اگه روتو می کردی اونور چند تا لیچار بارت میکردن که دست خالی نری…گاز میدادن میرفتن جلوتر واسه یه مسافر دیگه همین مراحل رو به ترتیب اجرا می کردن…من نمیدونم چرا این برادرای محترم که اکثرا همسن پدر یا پدر بزرگ منن باید تا این سن و سال مسافر کشی کنن…؟؟؟چرا دولت یه فکری به حال این بنده خدا ها نمیکنه؟؟؟